امتیاز مثبت
۰
گفت و گو با مترجم کتاب «چرا کشورها شکست می‌خورند»
مغزها به‌جایی می‌روند که امکان کارآفرینی داشته باشند
چهارشنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۳ ساعت ۱۰:۱۴
کد مطلب: 236438
 
نهادهای رسمی و به‌خصوص نهادهای غیررسمی در کشورهای مختلف سازوکارهای متفاوتی دارند. بدون‌شک وارد کردن یک نهاد کارآ از یک کشور توسعه‌یافته به یک کشور کمترتوسعه‌یافته همان نتیجه را به ارمغان نمی‌آورد. برای نمونه راه توسعه در کره‌جنوبی بسیار متفاوت از ژاپن است و راه توسعه این دو متفاوت از آلمان.
مغزها به‌جایی می‌روند که امکان کارآفرینی داشته باشند
 
اقتصاد ایران آنلاین- مهیار زاهد: ‌کتاب «چرا کشورها شکست می‌خورند» اثر متفاوتی است از دارون عجم اوغلو و جیمز رابینسون که دیدگاه متفاوتی به مسائل روز جهان امروز دارد. مساله اساسی در این اثر این است که چرا برخی کشورها در دوران مدرن به راه توسعه و شکوفایی افتادند و بعضی دیگر که اوضاع و احوال مشابهی داشتند به راه توسعه‌نیافتگی و فقر قدم گذاشتند. این اثر طی سال‌جاری به همت محمدرضا فرهادی‌پور و پویا جبل‌عاملی به فارسی ترجمه است. طی گفت‌وگویی با محمدرضا فرهادی‌پور به زیر و بم این کتاب اثرگذار اقتصادی پرداخته‌ایم.



آیا ارائه یک تببین تک‌علتی و تکیه بر موسسات و نهادها به‌عنوان منبع تفاوت کشورهای پیشرفته و برخوردار با کشورهای غیربرخوردار می‌تواند پاسخ کامل و جامعی به تفاوت‌های موجود میان این کشورها و مردم آنها باشد؟
ببینید، این کتاب به بررسی این سوال می‌پردازد که چرا بعضی کشورها ثروتمند و بعضی کشورها فقیرند. نویسندگان کتاب در تحلیل خود علل فقر و ثروت کشورهای مختلف را در نهادهای سیاسی و اقتصادی جست‌وجو می‌کنند. سال‌ها پیش کتابی منتشر شده بود از برینگتون مور با عنوان ریشه‌های اجتماعی دیکتاتوری و دموکراسی که نویسنده معتقد بود نهادهای اجتماعی متغیر توضیح‌دهنده فقر و ثروت کشورهاست. به گمان من متغیرهایی که عجم‌اوغلو و رابینسون مبنای تحلیل‌شان قرار داده‌اند یعنی نهادهای سیاسی و اقتصادی و رابطه بین سیاست و اقتصاد قدرت توضیح‌دهندگی بسیار بالایی در علل توسعه‌یافتگی و نیافتگی دارند. 

نهادها محصولات تاریخی و فرآیندهای تاریخی هستند. چگونه می‌شود که محققان و نویسندگان این کتاب، بدون در نظر گرفتن این تلاش طولانی تاریخی ملت‌ها، صرفا به بازه زمانی اکنون نگاه می‌کنند؟
کتاب حاضر صرفا به بازه زمانی اکنون نمی‌پردازد. درواقع، اگر بخواهیم دقیق‌تر نگاه کنیم این کتاب ادامه سنتی است که چند سالی است در حوزه علم اقتصاد پا گرفته و مدام هم دارد مورد توجه بیشتر قرار می‌گیرد. من دستکم به دو مورد اخیر و البته بسیار مهم آنها اشاره می‌کنم: اول، کتاب اسلحه، میکروب و فولاد نوشته جرد دایموند که حسن مرتضوی آن را به فارسی ترجمه کرده است. دایموند توسعه را از حدود 13هزار سال قبل از میلاد شروع می‌کند. دومی کتابی است بسیار ارزشمند با عنوان چرا غرب حالا حکومت می‌کند (WHY THE WEST RULES—FOR NOW) از آیان موریس که از حدود یک‌میلیون سال قبل به بررسی فرآیند توسعه می‌پردازد. اما عجم‌اوغلو و رابینسون توسعه را از حدود 700-800 سال قبل مورد بررسی قرار می‌دهند و علت این امر هم این است که معتقدند نهادهای سیاسی شکل‌دهنده توسعه اقتصادی در این بازه زمانی شکل گرفته‌اند.
 
این کتاب به‌طور خاص از قرن‌های 12 و 13 به این‌سو به بررسی علل توسعه‌‌یافتگی و نیافتگی کشورهای ثروتمند و فقیر می‌پردازد. 


نویسندگان، نهادها و موسسات را محرک انگیزه عنوان کرده‌اند. حتی درباره بیل گیتس نیز همین نظر را دارند. آیا نهادها به تنهایی می‌توانند برای کارآفرینی و فعالیت‌های اقتصادی تولید انگیزه کنند؟
به گمان من باید موضوع را از زاویه دید نویسندگان تحلیل کرد. نویسندگان مورد بیل گیتس را در مقایسه با مورد کارلوس سلیم مکزیکی مورد بررسی قرار می‌دهند. بیل گیتس برای راه‌اندازی کسب‌وکار به نهادهای اقتصادی و سیاسی‌ای دسترسی داشت که انجام این کار را برای او تسهیل می‌کردند؛ فرآیند گرفتن مجوز کسب‌وکار آسان، دسترسی به بازارهای تامین مالی با سود پایین برای شروع کارآفرینی و دسترسی به نیروی انسانی ورزیده و دانش‌محور. از سوی دیگر مقررات حمایت از مصرف‌کننده به هر نحوی می‌کوشد تا نگذارد بیل گیتس به استثمار مصرف‌کنندگان بپردازد و از انحصار خود سوءاستفاده کند. اما شما همین را مقایسه کنید با مورد کارلوس سلیم در مکزیک و نحوه‌ای که او مالک شرکت مخابرات این کشور شده است. مزایده‌ای ساختگی و با زد و بند فراوان و درنهایت هم یک شرکت مخابرات کاملا انحصاری که هر جور که می‌خواهد در یک فضای غیررقابتی به استثمار مصرف‌کنندگان می‌پردازد. 

در رابطه سیاست و اقتصاد، کدام بر دیگری مقدم است. با توجه به این‌که نویسندگان، سیاست را مقدم بر اقتصاد دانسته‌اند و در مثال‌های خود، نشان داده‌اند که تصمیم‌های سیاسی تاثیر نهایی را بر روندهای اقتصادی گذاشته است؟
راستش درخصوص این‌که سیاست مقدم بر اقتصاد است یا برعکس اجماع نظر قاطعی وجود ندارد، اما نویسندگان کتاب «چرا کشورها شکست می‌خورند» یا به عبارت بهتر چرا کشورها به گل می‌نشینند یا درمانده می‌شوند، معتقدند که علت به‌گل‌نشستن و درمانده شدن کشورهای فقیر و کمتر توسعه‌یافته سیاستگذاری‌های نادرست در بخش سیاست است که اقتصاد را به‌شدت تحت تاثیر قرار می‌دهند. به نظر هم نمی‌رسد که این فرضیه، فرضیه معناداری نباشد. نهادهای سیاسی آن‌طور که عجم‌اوغلو و رابینسون آنها را تشریح می‌کنند ریشه اصلی ناکامی‌ها و کامیابی‌های اقتصادی هستند. برای مثال شما به کره‌جنوبی و شمالی نگاه کنید. فرهنگ این مردمان تقریبا یکی است. جغرافیای این دو کشور یکسان است، اما رهبری سیاسی در این دو کشور زمین تا آسمان فرق دارد و به نظر نمی‌رسد متغیر دیگری بتواند شکاف این دو کشور را به این خوبی توضیح دهد. 

آروین سابرامانیان در نقدی که بر این کتاب نوشته این موضوع را چنین توضیح می‌دهد: «هرچه قدرت سیاسی متمرکزتر باشد، یک گروه کوچکتر در جامعه می‌کوشد تا ثروت را به زیان دیگران به استثمار ببرد: این جهانی است شکل‌گرفته از و با نهادهای «بهره‌کش». برعکس، قدرت سیاسی نامتمرکز آن‌طور که در دموکراسی‌های موجود وجود دارد برای قابلیت رقابت و خود رقابت سودمند است که شرایطی را برای رونق گسترده مشترک (جهانی شکل‌گرفته با و از نهادهای «فراگیر») ایجاد می‌کند.
بد نیست در این خصوص به مثالی اشاره کنم تا ببینید سیاست و اقتصاد چگونه گاهی در یک رابطه الاکلنگی قرار می‌گیرند: 

تونی کیلیک در کتاب «اقتصاد توسعه در عمل» که در رابطه با توسعه اقتصادی در غنا نوشته به این مثال اشاره می‌کند: تاسیس یک کارخانه قوطی میوه «برای تولید محصولات انبه.» متاسفانه «مشخص شد که هیچ بازار محلی وجود ندارد» و محصول کارخانه «گفته می‌‌شد چندبرابر کل تجارت جهانی چنین کالاهایی است.» خود دولت گزارش می‌داد که ارزش این کارخانه خیلی زیاد است. 

پروژه: یک کارخانه باید در ونچی، برانگ آهافو برای تولید 7000 انبه و 5300 قوطی از گوجه‌فرنگی در سال ایجاد کند. اگر متوسط بازدهی محصولات در آن منطقه 5 قوطی به ازای هر آکرا (واحد زمین) در سال برای انبه‌ها باشد و 5 قوطی به ازای هر آکرا برای گوجه‌ها، باید 1400 آکرا انبه و 1060 آکرا گوجه در بخش عرضه کارخانه وجود داشته باشد. 

مشکل: عرضه فعلی انبه در این منطقه محصول تعداد کمی درخت است که به‌صورت بوته پراکنده‌اند و گوجه‌ها در مقیاس تجاری کشت نمی‌شوند. بنابراین تولید این محصولات باید از صفر آغاز شود. 5 تا 7 سال از زمان کاشت طول می‌کشد تا انبه میوه بدهد. چگونه به مواد کافی دسترسی پیدا کنیم و محصول مواد خام را سازماندهی کنیم تا به سرعت مشکل اصلی این پروژه حل شود. 

این مورد، موردی غریب و منزوی نبود. چنین «فیل‌های سفید» توسعه‌ای فراوان بودند و کیلیک تعداد زیادی از آنها را مورد بررسی قرار می‌دهد. چرا چنین پروژه‌هایی شکل می‌گرفت؟
دولت غنا اقتصاددانان خوبی داشت که به این دولت مشاوره می‌دادند، مثل کیلیک و حتی برنده نوبل اقتصاد؛ آرتور لوئیس. مشکل این بود که کل سیاست صنعتی برای سیاست غنا براندازانه به‌شمار می‌رفت. اگر دولت رئیس‌جمهور نکوروما به حمایت مردم برانگ اهافو نیاز داشت، درنتیجه، او ملزم بود که به افراد شغل بدهد و برای این منظور کارخانه‌ای آنجا برای این منظور می‌ساخت. سیاست قبل از کارآیی اقتصادی قرار داشت و متاسفانه، این الگوی رایج در سیاست صنعتی بود. مشکل اندیشیدن به موقعیت‌هایی نبود که ممکن بود سیاست صنعتی در آن موقعیت‌ها چیز خوبی باشد که یقینا چنین موقعیت‌هایی وجود دارند. مشکل عبارت است از تلاش برای تشخیص موقعیت‌های سیاسی که در آن موقعیت‌ها سیاست صنعتی بتواند واقعا برای شناخت موقعیت‌هایی مورد استفاده قرار گیرد که یقینا سیاست صنعتی در آنها موثر است و این امر مسلما وقت بیشتری می‌گیرد. اما این سیاست است که اقتصاد و اقتصاددان را پس می‌زند. 

غایت مطلوب هر روند توسعه چیست؟ رفاه؟ برخورداری بیشتر یا داشتن بیل گیتس‌ها؟ چرا نویسندگان ابتدا تعریفی از خود این مفهوم ارائه نداده‌اند؟
غایت مطلوب توسعه‌یافتگی چیزی است به جز رفاه اقتصادی، اجتماعی و سیاسی مردم. ببینید رابطه بین وجود توسعه‌یافتگی و چنين رفاهی علت و معلولی دوطرفه است. گرچه توسعه‌یافتگی سبب رفاه می‌شود، در دور بعضی همین رفاه اقتصادی و اجتماعی سبب توسعه‌یافتگی می‌شود. گویی یک مارپیچ صعودی بازتولید این دو وجود دارد که مدام همدیگر را تقویت می‌کنند. وقتی این راه باز می‌شود بیل‌گیتس‌ها و جف بزوس‌ها خودبه‌خود پدید می‌آیند، چراکه زمینه لازم برای کارآفرینی ایجاد می‌شود. به گمان شما چرا فرار مغزها در مهاجرت جهانی کاملا یک‌سویه است. مغزها ترجیح می‌دهند به جایی بروند که امکان به‌کارگیری استعداد کارآفرین‌شان وجود داشته باشد. 

چگونه نهادهای فراگیر به نهادهای غیرفراگیر تبدیل می‌شوند؟
پاسخ به این پرسش کمی طولانی است، اما یک مثال ساده می‌زنم تا موضوع کمی روشن شود؛ ببینید گاهی یک حکومت انتخابی که با رای‌گیری همگانی و به شکل دموکراتیک انتخاب شده در سراشیب پسرفت قرار می‌گیرد و دموکراسی و نهادهای تقویت‌کننده آن را پس می‌زند. منافع یک گروه یا طبقه خاص یا به قولی نخبگان بر منافع همگانی یا ملی ترجیح داده می‌شود، گرچه قرار نبوده از ابتدا چنین باشد. مثال آلمان در آغاز دوره هیتلر را به یاد بیاورید. مثال شوروی بعد از انقلاب اکتبر1917 را به یاد بیاورید. 

اساسا انگیره و محرک اصلی فعالیت اقتصادی چیست؟ کسب سود یا تضمین سود از سوی نهادها؟
ببینید، فرض اساسی علم اقتصاد این است که انسان اقتصادی موجودی است عقلانی و در پی کسب سود و حداکثر کردن مطلوبیت. فرض کنید این موجود اقتصادی تلاش کند، سخت بکوشد، سخت کار کند، اما توانایی بهره‌مندی از سودش را نداشته باشد. به عبارت دیگر، به دلایل مختلف نتواند از سود اقتصادی کار خود استفاده کند؛ مثلا به‌دلیل تضاد منافع او با منافع کسانی که قدرت سیاسی دارند و کار اقتصادی می‌کنند. به عبارت دیگر، یافتن سود و تضمین دسترسی به آن و همین‌طور نحوه استفاده از آن از سوی نهادها هستند که به فرد کارآفرین انگیزه می‌دهند تا تلاش کند. ببینید تضمین سود از سوی نهادها مثل این می‌ماند که شما مطمئن باشید قواعد بازی منصفانه‌اند و فضای کسب‌وکار زمینه لازم برای حرکت به سمت سودآوری را ایجاد می‌کند. 

بسیاری از جوامع توسعه‌یافته، درگیر نابرابری‌های جدی هستند، نابرابری‌هایی که هنوز کنش‌های جمعی مدنی و سیاسی بسیاری برای رفع آنها وجود دارد. این درحالی است که به نظر می‌رسد نویسندگان، مفروض داشته‌اند که جوامع توسعه‌یافته، بدون هرگونه تضادی هستند. 

ببینید، نویسندگان این کتاب منکر وجود نابرابری‌های جدی در کشورهای توسعه‌یافته نیستند، اما موضوع موردنظر آنها در این کتاب چیز دیگری است. علت تفاوت در فقر و ثروت میان کشورهای فقیر و ثروتمند. کدام عوامل چنین فقر و ثروتمندی را رقم می‌زنند؟ برای نمونه، به مثال ترکیه نگاه کنید. دردهای دموکراسی و تضادهای درونی این کشور امروز دامن نظام سیاسی و اقتصادی این کشور را گرفته است. کشوری که همگان فکر می‌کردند بدون هیچ تضادی دارد در مسیر توسعه پیش می‌رود به ناگاه به‌خاطر تضادها و نابرابری‌های اجتماعی گرفتار بحرانی جدی می‌شود. اما راه توسعه و دستیابی به دموکراسی متعالی هموار نیست و باید در این مسیر با این چالش‌ها مواجه شد و در صورت غلبه بر آنها رفع تضادهای موردنظر شما آسان‌تر می‌شود. 

حتی نهادها در کشورهای برخوردار، همیشه یکسان و شبیه هم نیستند. منشا این تفاوت‌ها چیست و آیا این تفاوت‌ها نمی‌تواند نقیضی برای نظریه مطرح‌شده در این کتاب ارائه کند؟
من از خواندن کتاب حاضر به این نتیجه نرسیدم که شکل نهادهای کشورها باید یکسان و واحد باشد یا دستورالعمل مشخصی برای طراحی نهادی وجود دارد. ببینید نهادهای رسمی و به‌خصوص نهادهای غیررسمی در کشورهای مختلف سازوکارهای متفاوتی دارند. بدون‌شک وارد کردن یک نهاد کارآ از یک کشور توسعه‌یافته به یک کشور کمترتوسعه‌یافته همان نتیجه را به ارمغان نمی‌آورد. برای نمونه راه توسعه در کره‌جنوبی بسیار متفاوت از ژاپن است و راه توسعه این دو متفاوت از آلمان. یا در حالت کلی‌تر سرمایه‌داری آلمانی و ژاپنی به‌شدت متفاوت از سرمایه‌داری آمریکایی- انگلیسی است و همه اینها نشان‌دهنده این است که توسعه، راه‌های مختلف و متفاوتی دارد، یک دستور آشپزی واحد برای پخت غذای توسعه در کار نیست. 

یک هدف ضمنی نویسندگان ایجاد تضمین برای سرمایه است. حال آن‌که در نظر نمی‌گیرند که سرمایه ممکن است از چه راه‌هایی حاصل شده باشد. مثلا در بسیاری از کشورها سرمایه، حاصل رانت و روابط ناسالم اقتصادی است. در چنین شرایطی، نهادها همچنان باید سرمایه را تضمین و از آن حمایت کنند؟
نه این‌طور نیست. مثلا کره‌جنوبی مثال خوبی است. این کشور راه توسعه را با دیکتاتوری سیاسی آغاز کرد، اما نهادهای سیاسی این کشور مرتبا به سمت فراگیرترشدن/ دموکراتیک‌تر شدن پیش رفتند و پیش می‌روند. اما برعکس چین را نگاه کنید. چین گرچه نهادهای اقتصادی خوبی ایجاد کرده، اما به زعم نویسندگان اگر نهادهای سیاسی خود را تغییر اساسی ندهد بدون‌شک در مسیر توسعه زمین خواهد خورد. درست مثل روسیه در دهه1960 و اوایل دهه1970 که به گمان خیلی قدرت برتر اقتصاد بود. اما ناکارآمدی نهادهای سیاسی نتوانست دوام نظام را تضمین کند. به عبارت دیگر، سرمایه ممکن است در آغاز به اشکال مختلفی تامین شود، اما هرچه نهادهای سیاسی دموکراتیک‌تر شوند، نظارت بر سازوکار شکل‌گیری سرمایه هم بهتر خواهد شد. وگرنه در کشورهای فقیر هم سرمایه هست، اما نحوه شکل‌گیری آن بسیار متفاوت از کشورهای ثروتمند است. 

توسعه مطلوب مبتنی بر الزامات منطقه‌ای، اقلیمی و فرهنگی است یا مبتنی بر نهادهایی که خاستگاه آنان در کشورهای غربی است؟
توسعه مبتنی بر عواملی که شما اشاره کردید هست، اما به راستی چه عاملی می‌تواند بهتر علت توسعه را توضیح دهد. نویسندگان کتاب حاضر، کتاب را با ارائه مثالی شروع می‌کنند که بد نیست اینجا به آن اشاره کنم؛ شهر نوگالس با یک حصار دو نیم شده است. اگر روی این حصار بایستید و به شمال نگاه کنید، نوگالس، آریزونا، واقع در سانتاکروز کانتی را خواهید دید. اینجا درآمد خانوار متوسط حدود 30هزار دلار در سال است، بیشتر نوجوانان به مدرسه می‌روند و اکثر سالمندان تحصیلات دبیرستانی دارند. به‌رغم تمام استدلال‌هایی که مردم درباره این موضوع مطرح می‌کنند که نظام بهداشت و درمان ایالات‌متحده چقدر ناکارآمد است، جمعیت، با امید به زندگیِ در سطح استاندارد جهانی، نسبتا سالم‌اند. بسیاری از ساکنان بیش از 65سال و به خدمات بهداشتی و درمانی دسترسی دارند. این تنها یکی از خدمات فراوانی است که دولت ارائه می‌کند که مردم آنها را بدیهی می‌پندارند مانند برق، تلفن، شبکه فاضلاب، بهداشت و درمان عمومی، شبکه جاده‌ای که آنها را به شهرهای دیگر آن منطقه و سایر نقاط ایالات‌متحده وصل می‌کند و آخرین، اما نه کم‌اهمیت‌ترین هم، قانون و نظم است.
 
مردم نوگالس، آریزونا، می‌توانند بدون نگرانی درباره زندگی یا امنیت به فعالیت‌های روزمره‌شان بپردازند و دائما از دزدی، سلب ‌مالکیت یا سایر چیزهایی که سرمایه‌گذاری در کسب‌وکارها و خانه‌هایشان را به مخاطره می‌افکند در هراس نباشند. موضوعی که به همین اندازه اهمیت دارد این است که ساکنان نوگالس، آریزونا، این را بدیهی می‌پندارند که دولت با وجود همه ناکارآیی‌ها و فساد مربوط به آن، کارگزار آنهاست. آنها می‌توانند برای تغییر شهردار، نماینده کنگره و سناتورهایشان رای دهند؛ آنها در انتخابات ریاست‌جمهوری رای می‌دهند که تعیین می‌کند چه کسی بر کشور آنها رهبری کند. دموکراسی برای آنها ماهیت درجه دو دارد. 


زندگی جنوب حصار، تنها چند قدم آن‌طرف‌تر، تا حدی متفاوت است. درحالی‌که ساکنان نوگالس، سونورا، در بخش نسبتا پررونقی از مکزیک زندگی می‌کنند، اینجا درآمد خانوار متوسط حدود یک‌سوم خانوار متوسط در نوگالس، آریزونا است؛ بیشتر سالمندان در نوگالس، سونورا، تحصیلات دبیرستانی ندارند و بسیاری از نوجوانان به مدرسه نمی‌روند. مادران نگران نرخ‌های بالای مرگ‌ومیر نوزادان‌ هستند. شرایط نامساعد بهداشت و درمان بدین‌معناست که چندان تعجب‌آور نیست که ساکنان نوگالس، سونورا، همانند همسایگان شمالی‌شان عمر طولانی ندارند. آنها همچنین به بسیاری از امکانات رفاهی عمومی دسترسی ندارند. جاده‌ها در جنوب حصار شرایط بدی دارند.
 
قانون و نظم در شرایط بدتری است. جرم و جنایت زیاد است و راه‌انداختن یک کسب‌وکار فعالیتی پرخطر است. نه‌تنها خطر دستبرد وجود دارد، بلکه گرفتن همه مجوزها و چرب‌کردن سبیل افراد برای راه‌اندازی کسب‌وکار کار آسانی نیست. ساکنان نوگالس، سونورا، هر روز با فساد و بی‌عرضگی سیاستمداران زندگی می‌کنند. 


در تقابل با همسایگان شمالی، دموکراسی تجربه کاملا متاخری برای آنهاست. تا زمان اصلاحات سیاسی 2000، نوگالس، سونورا، همانند باقی مکزیک، تحت کنترل فاسد حزب انقلابی نهادی بود.
چگونه است که دو نیمه این شهر می‌توانند تا این حد متفاوت باشند؟ هیچ تفاوتی در جغرافیا، آب‌وهوا یا انواع بیماری‌های شایع در منطقه وجود ندارد، چراکه میکروب‌ها با هیچ‌گونه محدودیتی سر مرزهای ایالات‌متحده و مکزیک روبه‌رو نیستند. البته، شرایط بهداشت و درمان کاملا متفاوت است، اما این امر ارتباطی با محیط بیمار ندارد؛ بلکه به این دلیل است که افراد جنوب مرز با شرایط بهداشتی نامطلوب و فقدان مراقبت‌های بهداشتی و درمانی مطلوب زندگی می‌کنند.